.
حدیث عشق
بيان دوست به گفتار در نميگنجد
حديث عشق به طومار در نميگنجد
به سمع مردم هشيار در نميگنجد
سماع انس که ديوانگان از آن مستند
ورع به خانه خمار در نميگنجد
ميسرت نشود عاشقي و مستوري
که بيش زحمت اغيار در نميگنجد
چنان فراخ نشستست يار در دل تنگ
که عرض جامه به بازار در نميگنجد
تو را چنان که تويي من صفت ندانم کرد
که با تو صورت ديوار در نميگنجد
دگر به صورت هيچ آفريده دل ندهم
که سگ به زاويه غار در نميگنجد
خبر که ميدهد امشب رقيب مسکين را
چو در کنار بود خار در نميگنجد
چو گل به بار بود همنشين خار بود
که سعي دشمن خون خوار در نميگنجد
چنان ارادت و شوقست در ميان دو دوست
ز برق شعله ديدار در نميگنجد
به چشم دل نظرت ميکنم که ديده سر
گدا ميان خريدار در نميگنجد
ز دوستان که تو را هست جاي سعدي نيست